تبليغاتX
وحشت مرگ

وحشت مرگ

نجوا های روزانه ی یک روزنامه نگار

پرنده گفت:" چه بویی، چه آفتابی،آه

بهارآمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت"

 

پرنده ازلب لیوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده،آه، فقط یک پرنده بود 

فروغ فرخزاد     

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 3:34 PM  توسط مجید اعزازی  | 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم       خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی برگی دهد       حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود       ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت       ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز       ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد       جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا       ما محصل بر کسی نگماشتیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 5:35 PM  توسط مجید اعزازی  | 

 زندگي صحنه يكتاي هنر مندي ماست

هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته به جاست

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد 

 چهار سال از رفتنش گذشت.اما یادش همچنان در دل های ما( خانواده و دوستانش) باقی است. روحش شاد!                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 4:9 PM  توسط مجید اعزازی  | 

 

هر گاه نام " آغا محمد خان قاجار" را می شنوم یا می خوانم، بی درنگ " تسلط به زبان فرانسه" و "خواندن آثار مونتسکیو به این زبان( اصلی)" در ذهنم تداعی می شود. آغا محمد خان برای من یک خواجه ی نحیف و بیمار نیست. من او را انسانی دانشمند و آگاه و در عین حال کسی می دانم که در شروع نوجوانی ( در سن 8 یا 10 سالگی ) به جرم "هوسی" یا به عبارتی بهتر، "شیطنتی کودکانه" به دست جلاد عادلشاه افشار در شهر مشهد اخته می شود. ناگفته پیداست که اختگی روح و روان او را به شدت آزرده می کند و گفت و گو در این باره ضرورتی ندارد، چرا که روانکاوانی همچون فروید و پیروان او ، حالات روانی شخصی مانند سر سلسله ی قاجار را برای ما در قالب اساطیر یونانی تصویر و تشریح کرده اند. اما نکته ای که به سهو یا به عمد (که احتمال دومی بیشتر است) در روایت ها ی گزارش شده از زندگی آغا محمد خان به پس ِ ناخودآگاه جمعی تمامی مخاطبان این گزارش های تاریخی سپرده شده است، سایر جنبه های برجسته این شخصیت است. همواره روایت های رسمی دوران ما از شاهان و سلاطین به گونه ای است که گویی تمامی آنها، یکسر، شکم باره، خون آشام و مست و لایعقل بوده اند؛ کسی این وسط نیست بپرسد که اگر فلان پادشاه به اندازه سر سوزن ذوقی و شعوری نداشت ، چگونه توانست به سلطنت برسد؟ آن هم شخصی مانند آغا محمد خان که بنیانگذار یک سلسله شد. کسی نیست بگوید که در کدام دوره ی تاریخی حرمسراهای شاهان ایرانی از خواجگان خالی نبوده است؟ و چرا ازاین همه خواجه که در طول تاریخ از حقوق انسانی خود محروم ( اخته ) شده اند، هیچ کدام جز آغا محمد خان ، به انتقام اختگی خود ، سلسله ای را پایه گذاری نکردند؟ نمایش"شکار روباه" به کارگردانی استاد علی رفیعی با تمام نقاط قوت و نکات برجسته اش و از جمله دیالوگ های زیبایش، متاسفانه در چنبره ی روایت های رسمی از زندگی این شاه قجری گرفتار آمده است و بر اختگی جسمی آغا محمد خان انگشت گذاشته و اختگی فکری همسالان و هم نسلان او را به فراموشی سپرده است. هدف این نوشته، تطهیر ِ جنایات این شاه قجری نیست، چرا که دیکتاتوری و سفاک بودن در هر دوره تاریخی از انسانیت به دور و مضموم است. هدف تنها تاکید بر این مساله است که گفتمان ، تمام آنچه گفته می شود ، نیست؛ بلکه آنچه ناگفته باقی می ماند نیز جزیی از گفتمان است. از این رو، برای من روایتی ارجحیت دارد که همه جانبه تر و واقعی تر باشد. آغا محمد خان تنها پادشاه جنایات کار ایران نیست، آنچنان که تنها خواجه تاریخ ایران نبود. او ملغمه ای از نفرت و انتقام به انضمام ِ نظم و نسقی آمیخته به علم و مذهب بود. آغا محمد خان به شیوه ای که در این نمایش هم تاکید می شود ، به دلیل اختگی دارای صورتی بی ریش و پرچین و چروک بود ( مانند فدائیان مطلق خداوند الموت – خواجگان خود خواسته – در زمان حاکمیت اسماعیلیه در ایران) ، اما بر خلاف روایت این نمایش ،هیچ گاه به لحاظ بدنی انسانی ضعیف نبوده است. آغا محمد خان به قدری ورزیده بود که بلافاصله  پس از مرگ کریم خان زند ، به فاصله سه روز از شیراز به سمنان یکسر تاخت. او برای خوردن، آشامیدن و حتی نماز خواندن از اسب خود پایین نیامد، مگر این که اسبش تلف می شد و او اسب دیگری را به خدمت می گرفت. در تاریخ آمده است که او تا سمنان، سه اسب را به هلاکت رسانده بوده است. از همین جا است که روایت ناقص و ناقض ِ این نمایش هویدا می شود.چرا که برخلاف عنوان و محتوای این نمایش که آغا محمد خان را " شکارچی روباه " معرفی می کند، در این نمایش ، وی شاهی بسیار ضعیف الجثه بازنمایی شده است و معلوم نیست که او با چنین سستی و رخوتی، چگونه بر ترک اسب به شکار می رفته است؟

 از همه این ها گذشته، باید بگویم که نمایش رفیعی در خور توجه و دیدنی است.دیالوگ های نزدیک به دوران ما و مشابه تحولات سیاسی کنونی یکی ازنقاط قوت این نمایش است. نمایش "شکار روباه " را امشب در تالار وحدت به تماشا نشستم. با تشکر از امید.

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 11:27 PM  توسط مجید اعزازی  | 

همیشه از این که با کوله پشتی این ور و اون ور برم، واهمه داشتم.اما انگار گریزی نیست. از امروز من هم رسمن ( از این که تنوین انتهای برخی از کلمه ها رو هم این جوری بنویسم،بدم می آمد) به جماعت "کوله به پشتان" پیوستم. روزنامه با یک هویج آبدار یک میلیون تومنی ( وام ) از سویی و از سوی دیگر یک چماق تقریبن  ضخیم ( داشتن لپ تاپ و مهارت  استفاده از کامپیوتر به عنوان شروط استخدام ) داره تلاش می کنه که به "اتوماسیون شده ها" بپیوندد و به قولی "پیپرلِِِس" بشود. البته این موضوع تا حالا لباس واقعیت به تن نکرده. نه وامی پرداخت شده و نه کسی اخراج. اما من که یک لپ تاپ تقریبن سنگین دارم و یادگار دوران جوانی است، اشتیاقی برای خرید یه جدیدشو ندارم. چون همین لپ تاپ چهارساله به امکاناتی مجهز شده که نمی توان از آن چشم پوشی کرد، ضمن این که میشه یه کم مشهدی بازی درآورد و این یه میلیونو در یه راه خیر! خرج کرد. به همین دلیل، مجبور شدم برای جلوگیری از پیامدها ی دردناک ِ سنگین وزنی این لپ تاپ و البته در زمانی زودتر از موعد مقرر به صورت داوطلبانه ( یه چیزی تو مایه های تعلیق داوطلبانه غنی سازی اورانیوم) یه کوله پشتی بخرم و هر چه زودتر به این "واهمه" پایان دهم. البته اگر چه تا پیش از این کوله به دوش نبودم ، اما همه " کوله به پشتان" را دوست داشتم ( هنوز هم دوست دارم) و برای لحظه هایی که کوله به پشت در طبیعت بودم، می مردم ومی میرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 3:52 PM  توسط مجید اعزازی  | 

هولدن کالفیلد ، قهرمان داستان ناطور دشت ، پسر عجیب و غریبی است. جی.دی سلینجر نویسنده آمریکایی، خالق ناطور دشت و هولدن است.نمی دانم هولدن براساس شخصیتی واقعی خلق شده یا نه؟ یا این که با شخصیت سلینجر تاچه اندازه نزدیک است، اما می دانم بسیاری از خوانندگان ناطور دشت تحت تاثیر این کتاب و شخصیت هولدن قرار گرفته اند؛ از جمله فرهاد جعفری نویسند ه کتاب کافه پیانو. پیش از خواندن کافه پیانو، تعریف ناطوردشت را شنیده بودم، اما هیچ گاه این شنیدن ها، شوقی را در من شعله ور نکرده بود، با وجود این ، کتاب جعفری که موفقیت های چشمگیری هم تاکنون بدست آورده است، من را واداشت تا ناطوردشت را  هم بخوانم. حالا که هر دو کتاب را خوانده ام، بسیاری از شباهت ها ی کافه پیانو و ناطوردشت را درک می کنم. اما نمی خواهم حرفی در این باره بزنم، چرا که فقط درک این شباهت ها لذت بخش است و نه تعریف آنها؛ با وجود این، به نظر من شخصیت " فیبی" دختر کوچک ِ( خواهر هولدن) ناطوردشت بسیار شیرین تر ، جذاب تر و دوست داشتنی تر از شخصیت دختر بچه ی کافه پیانو از کار درآمده است. به قدری این شخصیت  تازه و فریبا است ( دستکم برای من ) که وقتی ناطوردشت را می خواندم از ته دل آرزو می کردم که ای کاش من هم خواهری مثل خواهر هولدن می داشتم، البته بدون این که هیچ گونه همدلی ای ، چیزی با هولدن احساس بکنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 9:9 PM  توسط مجید اعزازی  | 

دوشنبه 7 بهمن ، به ديدار سيد محمد خاتمي رييس جمهور سابق رفتيم. اين ديدار كه در دفتر آقاي خاتمي  انجام شد، از ساعت 13 تا 15 طول كشيد. خبر مربوط به اين ديدار امروز در سايت هاي مختلف درج شده است، اما خبر كامل آن را مي توانيد اینجا ببينيد. اين آخرين ديدار آقاي خاتمي پيش از اعلام آمدن يا نيامدن به عنوان نامزد دهمين انتخابات رياست جمهوري است. شنبه اقاي خاتمي موضع خود را اعلام خواهد كرد.خاتمی در این دیدار گفت:اگر بنده نیایم و این وضع ادامه پیدا کند؛ بار سنگین آن را بنده باید بکشم، ولی از آن طرف دیگر هم باید دید آیا اینکه بنده بیایم و هزینه مملکت افزایش یابد درست است؟ بنابراین هر دو طرف قضیه مشکل است والا تصمیم گیری بسیار راحت بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 3:47 PM  توسط مجید اعزازی  | 

"ناگفته هایی از مدیریت بحران در دهه نخست انقلاب" عنوان تازه ترین گفت و گوی مهندس میر حسین موسوی نخست وزیر دهه اول انقلاب با سایت خبری - تحلیلی کلمه است.خواندن این گفت و گو را از دست ندهید.

پی نوشت: دومین گفت و گو؛ او باز هم خواهد گفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 7:13 PM  توسط مجید اعزازی  | 

A pilot is a new hero of U.S in the New Year. You know, since I saw the first image of the crash in the CNN website, with out any losing time, I whispered by myself: LOST. I remembered the story of the serial which is entitled “lost “. Actually, seeing that image was coincided by the name of lost in my brain. But it is better that I add another sentence to illustrate luckiness of the survivors from Hudson River. Yeah, they are luckier than the survivors of 815 flight due to they don’t have to face with some odds in a mysterious island.

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 8:10 PM  توسط مجید اعزازی  | 

باراک اوباما رییس جمهور منتخب آمریکا که پنج  روز دیگر رهبری بزرگترین دولت جهان را به طور رسمی به عهده می گیرد در نامه ای سرگشاده به دخترانش نوشته است که شما ( میلیا ۱۰ و ساشا ۷ ساله ) و همه بچه ها دلیل ورود من به کارزار انتخابات بوده اید. به گزارش آسوشیتد پرس به نقل از  هفته نامه پارادا که امروز به وقت محلی در آمریکا منتشر شده است اوباما دراین نامه گفته است که وقتی جوان بوده تنها به خودش فکر می کرده است اما به محض به دنیا آمدن دخترانش او تشخیص داده است  چیزی در زندگی اش ارزش ندارد مگر این که او مطمئن شود  دخترانش همه فرصت های شادی و کامیابی را داشته باشند. و این تنها دلیلی است که او وارد کارزار انتخابات شده است. اوباما همچنین در این نامه آرزوهای خودبرای تمام کودکان را فهرست وار آورده است:مدارس الهام بخش و فرصت های برابر برای رفتن به دانشگاه  بدون توجه به موقعیت مالی خانواده های آنها - و کار های با درآمدبالا به همراه برخورداری ازسیستم تامین اجتماعی مناسب شامل درمان و حقوق بازنشستگی و...این نامه حدود سه ساعت پیش در یاهو منتشر شده است. این هم از برکات نظام پیشرفته ارتباطات در دوران ما است که فاصله ها تا این اندازه کوچک شده اند. البته فقط فاصله های کمی و نه کیفی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 10:22 PM  توسط مجید اعزازی  |