تبليغاتX
وحشت مرگ

وحشت مرگ

نجوا های روزانه ی یک روزنامه نگار

ما ز یاران چشم یاری داشتیم       خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی برگی دهد       حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود       ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت       ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز       ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد       جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا       ما محصل بر کسی نگماشتیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 5:35 PM  توسط مجید اعزازی  | 

 زندگي صحنه يكتاي هنر مندي ماست

هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته به جاست

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد 

 چهار سال از رفتنش گذشت.اما یادش همچنان در دل های ما( خانواده و دوستانش) باقی است. روحش شاد!                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 4:9 PM  توسط مجید اعزازی  | 

 

هر گاه نام " آغا محمد خان قاجار" را می شنوم یا می خوانم، بی درنگ " تسلط به زبان فرانسه" و "خواندن آثار مونتسکیو به این زبان( اصلی)" در ذهنم تداعی می شود. آغا محمد خان برای من یک خواجه ی نحیف و بیمار نیست. من او را انسانی دانشمند و آگاه و در عین حال کسی می دانم که در شروع نوجوانی ( در سن 8 یا 10 سالگی ) به جرم "هوسی" یا به عبارتی بهتر، "شیطنتی کودکانه" به دست جلاد عادلشاه افشار در شهر مشهد اخته می شود. ناگفته پیداست که اختگی روح و روان او را به شدت آزرده می کند و گفت و گو در این باره ضرورتی ندارد، چرا که روانکاوانی همچون فروید و پیروان او ، حالات روانی شخصی مانند سر سلسله ی قاجار را برای ما در قالب اساطیر یونانی تصویر و تشریح کرده اند. اما نکته ای که به سهو یا به عمد (که احتمال دومی بیشتر است) در روایت ها ی گزارش شده از زندگی آغا محمد خان به پس ِ ناخودآگاه جمعی تمامی مخاطبان این گزارش های تاریخی سپرده شده است، سایر جنبه های برجسته این شخصیت است. همواره روایت های رسمی دوران ما از شاهان و سلاطین به گونه ای است که گویی تمامی آنها، یکسر، شکم باره، خون آشام و مست و لایعقل بوده اند؛ کسی این وسط نیست بپرسد که اگر فلان پادشاه به اندازه سر سوزن ذوقی و شعوری نداشت ، چگونه توانست به سلطنت برسد؟ آن هم شخصی مانند آغا محمد خان که بنیانگذار یک سلسله شد. کسی نیست بگوید که در کدام دوره ی تاریخی حرمسراهای شاهان ایرانی از خواجگان خالی نبوده است؟ و چرا ازاین همه خواجه که در طول تاریخ از حقوق انسانی خود محروم ( اخته ) شده اند، هیچ کدام جز آغا محمد خان ، به انتقام اختگی خود ، سلسله ای را پایه گذاری نکردند؟ نمایش"شکار روباه" به کارگردانی استاد علی رفیعی با تمام نقاط قوت و نکات برجسته اش و از جمله دیالوگ های زیبایش، متاسفانه در چنبره ی روایت های رسمی از زندگی این شاه قجری گرفتار آمده است و بر اختگی جسمی آغا محمد خان انگشت گذاشته و اختگی فکری همسالان و هم نسلان او را به فراموشی سپرده است. هدف این نوشته، تطهیر ِ جنایات این شاه قجری نیست، چرا که دیکتاتوری و سفاک بودن در هر دوره تاریخی از انسانیت به دور و مضموم است. هدف تنها تاکید بر این مساله است که گفتمان ، تمام آنچه گفته می شود ، نیست؛ بلکه آنچه ناگفته باقی می ماند نیز جزیی از گفتمان است. از این رو، برای من روایتی ارجحیت دارد که همه جانبه تر و واقعی تر باشد. آغا محمد خان تنها پادشاه جنایات کار ایران نیست، آنچنان که تنها خواجه تاریخ ایران نبود. او ملغمه ای از نفرت و انتقام به انضمام ِ نظم و نسقی آمیخته به علم و مذهب بود. آغا محمد خان به شیوه ای که در این نمایش هم تاکید می شود ، به دلیل اختگی دارای صورتی بی ریش و پرچین و چروک بود ( مانند فدائیان مطلق خداوند الموت – خواجگان خود خواسته – در زمان حاکمیت اسماعیلیه در ایران) ، اما بر خلاف روایت این نمایش ،هیچ گاه به لحاظ بدنی انسانی ضعیف نبوده است. آغا محمد خان به قدری ورزیده بود که بلافاصله  پس از مرگ کریم خان زند ، به فاصله سه روز از شیراز به سمنان یکسر تاخت. او برای خوردن، آشامیدن و حتی نماز خواندن از اسب خود پایین نیامد، مگر این که اسبش تلف می شد و او اسب دیگری را به خدمت می گرفت. در تاریخ آمده است که او تا سمنان، سه اسب را به هلاکت رسانده بوده است. از همین جا است که روایت ناقص و ناقض ِ این نمایش هویدا می شود.چرا که برخلاف عنوان و محتوای این نمایش که آغا محمد خان را " شکارچی روباه " معرفی می کند، در این نمایش ، وی شاهی بسیار ضعیف الجثه بازنمایی شده است و معلوم نیست که او با چنین سستی و رخوتی، چگونه بر ترک اسب به شکار می رفته است؟

 از همه این ها گذشته، باید بگویم که نمایش رفیعی در خور توجه و دیدنی است.دیالوگ های نزدیک به دوران ما و مشابه تحولات سیاسی کنونی یکی ازنقاط قوت این نمایش است. نمایش "شکار روباه " را امشب در تالار وحدت به تماشا نشستم. با تشکر از امید.

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 11:27 PM  توسط مجید اعزازی  | 

همیشه از این که با کوله پشتی این ور و اون ور برم، واهمه داشتم.اما انگار گریزی نیست. از امروز من هم رسمن ( از این که تنوین انتهای برخی از کلمه ها رو هم این جوری بنویسم،بدم می آمد) به جماعت "کوله به پشتان" پیوستم. روزنامه با یک هویج آبدار یک میلیون تومنی ( وام ) از سویی و از سوی دیگر یک چماق تقریبن  ضخیم ( داشتن لپ تاپ و مهارت  استفاده از کامپیوتر به عنوان شروط استخدام ) داره تلاش می کنه که به "اتوماسیون شده ها" بپیوندد و به قولی "پیپرلِِِس" بشود. البته این موضوع تا حالا لباس واقعیت به تن نکرده. نه وامی پرداخت شده و نه کسی اخراج. اما من که یک لپ تاپ تقریبن سنگین دارم و یادگار دوران جوانی است، اشتیاقی برای خرید یه جدیدشو ندارم. چون همین لپ تاپ چهارساله به امکاناتی مجهز شده که نمی توان از آن چشم پوشی کرد، ضمن این که میشه یه کم مشهدی بازی درآورد و این یه میلیونو در یه راه خیر! خرج کرد. به همین دلیل، مجبور شدم برای جلوگیری از پیامدها ی دردناک ِ سنگین وزنی این لپ تاپ و البته در زمانی زودتر از موعد مقرر به صورت داوطلبانه  یه کوله پشتی بخرم و هر چه زودتر به این "واهمه" پایان دهم. البته اگر چه تا پیش از این کوله به دوش نبودم ، اما همه " کوله به پشتان" را دوست داشتم ( هنوز هم دوست دارم) و برای لحظه هایی که کوله به پشت در طبیعت بودم، می مردم ومی میرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 3:52 PM  توسط مجید اعزازی  | 

هولدن کالفیلد ، قهرمان داستان ناطور دشت ، پسر عجیب و غریبی است. جی.دی سلینجر نویسنده آمریکایی، خالق ناطور دشت و هولدن است.نمی دانم هولدن براساس شخصیتی واقعی خلق شده یا نه؟ یا این که با شخصیت سلینجر تاچه اندازه نزدیک است، اما می دانم بسیاری از خوانندگان ناطور دشت تحت تاثیر این کتاب و شخصیت هولدن قرار گرفته اند؛ از جمله فرهاد جعفری نویسند ه کتاب کافه پیانو. پیش از خواندن کافه پیانو، تعریف ناطوردشت را شنیده بودم، اما هیچ گاه این شنیدن ها، شوقی را در من شعله ور نکرده بود، با وجود این ، کتاب جعفری که موفقیت های چشمگیری هم تاکنون بدست آورده است، من را واداشت تا ناطوردشت را  هم بخوانم. حالا که هر دو کتاب را خوانده ام، بسیاری از شباهت ها ی کافه پیانو و ناطوردشت را درک می کنم. اما نمی خواهم حرفی در این باره بزنم، چرا که فقط درک این شباهت ها لذت بخش است و نه تعریف آنها؛ با وجود این، به نظر من شخصیت " فیبی" دختر کوچک ِ( خواهر هولدن) ناطوردشت بسیار شیرین تر ، جذاب تر و دوست داشتنی تر از شخصیت دختر بچه ی کافه پیانو از کار درآمده است. به قدری این شخصیت  تازه و فریبا است ( دستکم برای من ) که وقتی ناطوردشت را می خواندم از ته دل آرزو می کردم که ای کاش من هم خواهری مثل خواهر هولدن می داشتم، البته بدون این که هیچ گونه همدلی ای ، چیزی با هولدن احساس بکنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 9:9 PM  توسط مجید اعزازی  | 

دوشنبه 7 بهمن ، به ديدار سيد محمد خاتمي رييس جمهور سابق رفتيم. اين ديدار كه در دفتر آقاي خاتمي  انجام شد، از ساعت 13 تا 15 طول كشيد. خبر مربوط به اين ديدار امروز در سايت هاي مختلف درج شده است، اما خبر كامل آن را مي توانيد اینجا ببينيد. اين آخرين ديدار آقاي خاتمي پيش از اعلام آمدن يا نيامدن به عنوان نامزد دهمين انتخابات رياست جمهوري است. شنبه اقاي خاتمي موضع خود را اعلام خواهد كرد.خاتمی در این دیدار گفت:اگر بنده نیایم و این وضع ادامه پیدا کند؛ بار سنگین آن را بنده باید بکشم، ولی از آن طرف دیگر هم باید دید آیا اینکه بنده بیایم و هزینه مملکت افزایش یابد درست است؟ بنابراین هر دو طرف قضیه مشکل است والا تصمیم گیری بسیار راحت بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 3:47 PM  توسط مجید اعزازی  | 

Love is my sin and thy dear virtue hate,
Hate of my sin, grounded on sinful loving:
O, but with mine compare thou thine own state,
And thou shalt find it merits not reproving;
Or, if it do, not from those lips of thine,
Whom thine eyes woo as mine importune thee:
Root pity in thy heart, that when it grows
Thy pity may deserve to pitied be.
If thou dost seek to have what thou dost hide,
By self-example mayst thou be denied!                                            by:
ًWilliam Shakespeare

نتیجه تلاش من برای ترجمه شعر زیبای شکسپیر چنین است:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 10:20 PM  توسط مجید اعزازی  | 

دانشجویان بسیجی چند ساعت پیش باغ قلهک را اشغال کردند. واقعی که یادآور تسخیر سفارت آمریکا در سال ۱۳۵۸ است. البته با این تفاوت  که باغ قلهک ساختمان مرکزی سفارت انگلیس نیست. مرکز اصلی سفارت انگلیس در چهار راه استامبول واقع شده است. باغ قلهک یکی از قدیمی ترین ( با لاتر از سینما فرهنگ - نرسیده به پل رومی- سمت را ست ) ساختمان های سیاسی تهران در دوران مدرن محسوب می شود. این ساختمان در اواسط سال ۱۳۲۰ پذیرای روزولت - چرچیل و استالین زمامداران وقت آمریکا انگلیس و روسیه بود. این باغ تا پیش از این محل استقرار مدرسه کودکان و نوجوانان بریتانیایی مستقر در تهران و شورای فرهنگی انگلستان بود. من اردیبهشت سال ۱۳۸۶ برای امتحان ایلتس به این باغ رفتم. برای ثبت نام به قسمت شورای فرهنگی بریتانیا - برای امتحان کتبی به مدرسه بریتانیایی ها و برای امتحان اسپیکینگ به ساختمان اصلی( محل استقرار سران آمریکا انگلیس و روسیه در آخرین روز های جنگ  جهانی دوم) حضور یافته بودم .

باید بگویم که چند روز پیش سردار جعفری فرمانده کل سپاه گفته بود : بسیج آماده اقدامی مشابه 13 آبان باشد. 

حرکت دانشجویان به سمت دفتر دیپلماتیک مصر

حمله به سفارت اردن 24 ساعت قبل از باغ انگلیسی قلهک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 11:21 PM  توسط مجید اعزازی  | 

من در این بستر ِ بی خوابی ِ راز

نقش ِ رؤیایی ِ رخسار ِ تو می جویم باز

 

با همه چشم تو را می جویم

با همه شوق تو را می خواهم

زیر ِ لب باز تو را می خوانم

دائم آهسته به نام

 

ای مسیحا!

             اینک!

مرده یی در دل ِ تابوت تکان می خورد آرام آرام...

"احمد شاملو"

امروز روز بسیار طربناکی بود. به همین مناسبت قطعه شعر بالا را به مسبب این سرخوشی تقدیم کرده و تولدش را تبریک می گویم. به کسی که دو سال پیش دفتر یکم از مجموعه آثار استاد شاملو را به من هدیه کرد و امروز توانستم از طریق ایمیل با او ارتباط برقرار کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 11:24 PM  توسط مجید اعزازی 

وقتی در بلند ترین شب سال تنها هستی؛ فقط یک اتفاق غیر منتظره می تواند به این تنهایی رنگ و روی بهتری ببخشد. از همین رو هم می توان گفت که هدایای( یک دیس پر از سبزی پلو با ماهی، یک ظرف پر از هندوانه های قرمز قاچ شده و یک کاسه پر از ترشی ) یک صاحبخانه مهربان و با سلیقه ،در این یلدا یک معجزه است. شاید هم بسیار با شکوه تر از یک معجزه. تنها هستی و البته از این تنهایی لذت می بری، اما همین که می فهمی در  یاد وخاطر دیگری ( دیگران) هستی ، کلی شوکت و جلال این تنهایی فزونی می یابد. شاید هم گه گاه به این می اندیشی که هنوز انسانیت (یا رفتارهایی که از انسان ها انتظار می رود) نمرده است و هنوز موظفی که امیدوار باشی. هنوز باید امیدوار باشی. هنوز باید امیدوار بود؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 9:18 PM  توسط مجید اعزازی