تبليغاتX
وحشت مرگ

وحشت مرگ

نجوا های روزانه ی یک روزنامه نگار

برلوسکونی نخست وزیر جدید ایتالیا که  در پی یک حماسه انتخاباتی بار دیگر بر سریر قدرت تکیه زده است، برای این که از همتای اسپانیایی خود در رفع نابرابری جنسیتی دستکم در کابینه اسپانیا ، عقب نماند و پُز ِ مبارزه با نابرابری به خود بگیرد، 4 پست از 21 پست  ریاست وزارتخانه های کابینه خود را به زنان اختصاص داد. اما به گفته رسانه های اروپایی و از جمله بنگاه خبر پراکنی بریتانیای کبیر این انتخاب ها بیش از این که براساس شایستگی های این زنان باشد ، بر اساس خوش تیپی و خوشگلی آنان صورت گرفته است.

یکی از 4 زن کابینه برلوسکونی رامشگر(رقاصه) سابق یکی از شبکه های تلویزیونی متعلق به  برلوسکونی است. او که اکنون 32 ساله است در سال 1997 مقام ششم زیباترین زن ایتالیا را کسب کرده است. وزراتخانه محیط زیست این کابینه نیز به خانمی 41 ساله از همکارن حزبی آقای برلوسکونی رسیده است. او 14 سال پیش به هنگام نمایندگی در پارلمان ایتالیا به زن زیبای پارلمان شهرت یافت. و یکی از کمدین های ایتالیایی او را" بهترین  چیز در سیاست ایتالیا " توصیف کرده بود. اما پدیده دیگر، افزون بر این که زنی زیباست ، رکورد دیگری را نیز در تاریخ سیاسی ایتالیا بر جای گذاشته است. او با 31 سال سن جوان ترین ایتالیایی است که تا کنون توانسته به مقام وزارت برسد.

 

برلوسکونی که پیش از این گفته بود : کابینه اسپانیا خیلی زنانه ( در معنای منفی آن ) شده است، اینک خود به " مرد ِ دوشیزگان " شهرت یافته است.

 

این همه در حالی است که حقوق زنان در جامعه ایتالیا نسبت به مردان بسیار کمتر است و همچنین آنان با سایر تبعیض های جنسیتی رایج در جوامع" پدر سالار " و "تمامیت خواه" مواجه اند. انتخاب 4 وزیر زن با اوصافی که شنیده می شوند، نه تنها گامی در جهت رفع تبعیض جنسیتی ارزیابی نمی شود که ادامه به حماقت کشاندن توده ها  است. 

* دکتر علی شریعتی  

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 12:2 PM  توسط مجید اعزازی  | 

1-هنوز یک ماه از دامادی پسر احمدی نژاد نمی گذرد که جورج بوش هم هوس کرده تا پیش ازپایان دوران ریاست جمهوری خود، یکی از دختر های دو قلوی اش را عروس کند.البته مشخص است که داماد هم یکی از بزرگترین بورژواهای ایالات متحد و مهمتر از آن، پسر رییس حزب جمهوریخواهان ایالت ویرجینیا است. بله یک عروسی سیاسی دیگر. انگار عروس یا داماد شدن ، وقتی که پدرت رییس جمهور باشد، خیلی جالب و وسوسه برانگیز است.چون شهرت پدر موجب می شود که نه تنها اقوام بلکه یک ملت از ازدواجت اطلاع پیدا کنند و البته اگر دختر رییس جمهور آمریکا باشی ، با امکانات ارتباطی دوران ما، دستکم، نیمی از جمعیت جهان مطلع

می شوند و تو هم  ( جنا بوش ) شاید نوعی لذت مضاعف را درون خودت احساس کنی یا شاید هم اساسا برای تو فرقی نکند وموفقیت در زندگی خصوصی، از همه این مسایل اهمیت بیشتری داشته باشد. کسی چه می داند!

 

اما این عروسی چند نکته جالب دارد. اول این که جنا بوش 26 ساله خواسته که عروسی او نه در کاخ سفید  که در "مزرعه پدری" واقع در ایالت تگزاس وبه طور خصوصی( شبیه دامادی پسر احمدی نژاد، با این تفاوت که جنا بوش فقط 14 تا ساقدوش دارد و کل مهمانانشان حدود 200 نفر برآورد شده است) برگزارشود.دوم این که جورج بوش به محض این که پسرویرجینیایی، دخترش را از او خواستگاری کرده ، در دم و بدون لحظه ای تردید، "بله" را گفته است. سوم این که عروسی جنا بوش ، بیست و دومین عروسی از عروسی های فرزندان روسای جمهور ایالات متحده خواهد بود که در زمان حکومت پدرانشان برگزار شده است. شاید این هفته یا هفته آینده مطبوعات و شبکه های خبری آمریکا روزهای پرکاری را برای پوشش حاشیه های این عروسی و عروسی های سیاسی پیشین داشته باشند. در همین حال،دوگ وید آجودان سابق جورج بوش و نویسنده کتاب " خانواده رییس جمهور" عروسی جنا بوش را " ضد عروسی آلیس روزولت " توصیف می کند. دختر تئودور روزولت در سال 1906 ازدواج کرد.

وید می گوید: آن عروسی در زمان مکنت مالی آمریکا و صلح اتفاق افتاد و این یکی درهنگامه جنگ و ستیزه اقتصادی. خانواده روزولت پر زرق و برق وخوش مشرب بودند، اما بوش ها گوشه گیرند. آن یکی

 پرطرفدار ترین دوره ریاست جمهوری در تاریخ آمریکا بود و این یکی، یکی از غیر مردمی ترین ها

است. آلیس ساقدوش نداشت، اما جنا 14 نفر ساقدوش دارد.

 

2- حتما شنیدید یا حتی دید که آدم های موفق خیلی منظم و پابند به برنامه ریزی هستند. حتما می دانید که انسان های تبهکار چه از نوع سیاسی، اقتصادی... و البته "جنایی" آن خیلی باهوش هستند. حالا چند روزی است که ما با یکی از این تبهکاران آشنا شده ایم و او کسی نیست جز فریتزل 73 ساله که از 24 سال پیش تا همین 2 هفته گذشته دخترش را در یک زندان زیر زمینی محبوس کرده بود. اما خبرهای جدید از این حکایت دارند که او دستکم 6 سال پیش از آغاز جنایت های خود( 1978)، برای ساختن دژی محکم در زیرزمین خانه خود با 8 " در" که سه تای ِ درونی و انتهایی آن الکترونیکی هستند، طرح و برنامه می ریخته و آنها را اجرا می کرده است.

 

3- گویی قرار نیست این روزها، اروپا از آبرو ریزی دست بردارد. چسبیده به اتریش ( محل جنایات فریتزل) در آلمان سه جسد نوزاد در یخچال یک باب منزل مسکونی و نه در چاه های توالت دانشگاه یا دبیرستان دخترانه! یافت شده است. قصه از این قرار است که دو نوجوان گرسنه در غیاب پدر و مادر خود به سراغ یخچال می روند. اما همانطور که می دانید دزد ناشی همیشه به "کاهدون" می زند. طفلی پسرهای بیچاره یخچال را خوب زیر و رو می کنند، اما از ته اش سه تا جسد نوزاد و جنین عاید شان می شود. بعد پلیس و ادامه ماجرا . اما زیاد نا امید نشوید چرا که در پیشینه این خبر آمده است :چند سال پیش نیز یک زن آلمانی 8 تا ازجنین ها  و نوزادان خود را کشته، درون تنگ ماهی ( قرمز شب عید ) یا گلدان گذاشته و در باغچه خانه خود دفن کرده است. به همین سادگی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 9:23 AM  توسط مجید اعزازی  | 

میل مرگی عجیب در من است

مثل شباهت سین به اصوات سادگی

مثل شباهت زندگی به نون و القلم...والکاف

مثل شباهت پروانه و پری.

 

مثل شباهت عشق به حرف عین، به حرف شین،

به حرف قاف،

یا بازی واژه با معنا،

چه می دانم!

هرچه هست، همین است:

از همه گریزانم،از همهمه گریزانم.

سید علی صالحی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 11:22 AM  توسط مجید اعزازی 

نان از سفره و کلمه از کتاب،

چراغ از خانه و شکوفه از انار،

آب از پیاله و پروانه از پسین،

ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته اید،

با رویا هامان چه می کنید!

سید علی صالحی 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 11:20 PM  توسط مجید اعزازی  | 

شاید اگر زیگموند فروید هم الان زنده بود، نمی توانست رفتار این هموطن اتریشی خود را تحلیل کند. اما

 بی گمان نظریات میشل فوکو درباره  این موضوع راهگشا خواهد بود. جوزف فریتزل 73 ساله اعتراف کرده که از 24 سال پیش، دخترش را در یک سلول 60 متری زیرزمینی زندانی کرده و از او 7 فرزند دارد.البته یکی از بچه های دو قلو مدت کوتاهی پس از تولد(1996) می میرد و او کودک را می سوزاند.

الیزابت، دختر و به عبارتی قربانی جنایات این مرد، در سال 1984 در سن 18 سالگی  به ظاهرگم اما در واقع توسط  پدرخود شکار شده و زندانی می شود. بچه های حاصل از این رابطه بین 5 تا 19 سال سن دارند. سه نفر از آنها با مادر خود زندانی بوده و سه نفر دیگر نیز توسط این مرد بزرگ شده اند. او با جعل اسم و عنوان و با گرفتن امضای زوری از دختر خود و با طی مراحل قانونی، یه نفر ازاین بچه ها را به فرزند خواندگی می پذیرد.و نکته جالب این جا است که " رزماری" همسر این مرد و به عبارتی مادر قربانی از زندگی دو گانه این مرد اطلاع نیافته است.اما سرانجام پس از 24 سال ، وقتی " کریستین " بزرگترین فرزند به علت بیماری در بیمارستان به  کما می رود و مادرش ( همان قربانی ) از تلویزیون مشاهده می کند که تیم پزشکی خواستار ملاقات مادر این بیمار با او هستند به پدر خود ( مرد جنایتکار) اصرار می کند تا به بیمارستان برود. رفتن همانا و دستگیر شدن مرد 73 ساله همان. گویی خود این مرد هم از این زندگی دوگانه و جنایت آمیز خسته شده بوده است یا شاید هم

 می خواسته که همه عالم و آدم حاصل کار او یا قدرت او را ببینند.و گرنه برای چنین کسی برآورده نکردن ِ یک خواسته یا یک التماس کاری نداشت. نمی دانم...

پ.ن: آزمایش دی. ان. ای اعتراف مرد ۷۳ ساله را تایید کرد

تحلیلی از یک قربانی خشونت

ناتاشاکامپوش دختری که در سن 10 سالگی( 1998) و در راه مدرسه دزدیده و به مدت 8 سال در یک

زیرزمینی زندانی شده بود ، در گفتگویی با شبکه بی. بی. سی گفت: الیزابت ( قربانی) و خانواده او برای بازگشت به زندگی عادی به زمان و سکوت نیاز دارند. زمان همه زخم ها را التیام می بخشد. ( این جمله آخر ناتاشا بسیار شبیه به این جمله شکسپیر است که می گوید: آنان که صبر ندارند چقدر بیچاره اند، کدام زخمی به تدریج بهبود نمی یابد؟)

این خانم معتقد است که تجاوز و اسارت همه جای دنیا وجود دارد، اما تاریخ اتریش در این تجاوز دخیل بوده است. ناتاشا این اتفاق را در زمره ی نتایج پنهان جنگ جهانی دوم و مرتبط با مسایلی همچون آموزش ارزیابی می کند. او می گوید: در زمان حاکمیت سوسیالیسم ملی ، سرکوب زنان تبلیغ می شد. همچنین نقش آموزش اقتدارگرا نیز در بروز این حادثه بسیار مهم است.

ناتاشا در این مصاحبه با اعلام این که 25 هزار یورو به الیزابت و بچه های او کمک

 کرده ، برای راه اندازی یک کمپین به منظور کمک های بیشتر و طولانی تر به الیزابت فراخوان داد.

 پای مرد دیگری در میان است؟

همانطور که از ابتدا حدس می زدم، نوع رابطه میان مرد 73 ساله با دخترش و همچنین با خانواده اش ( همسر و 6 فرزند قانونی به غیر از الیزابت و همچنین 6 بچه حاصل از تجاوز به او) در این فاجعه انسانی بسیار برجسته تر از رفتارهای آنی و درونیات این فرد اهمیت دارد.به گفته یکی از عروس های خانواده، فریتزل مردی خود کامه بوده که همواره همسرش ( رزماری) را تحقیر می کرده است.

آلفرد دوبانوفسکی مستاجر یکی از اتاق های منزل فریتزل گفته که دیده ، مردی به عنوان لوله کش به سلول زیر زمینی رفته بوده است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 9:7 AM  توسط مجید اعزازی  | 

Ah, kill me with thy weapon, not with words

shakespeare

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 8:11 AM  توسط مجید اعزازی 

انگار داشتن یک روز معمولی و بی دغدغه برای من و امثال من یک رویا است. کمتر از چهار ساعت پیش در مسیر برگشت از روزنامه به سمت خونه ، دور میدان توحید، غرق در اندیشه و غافل از دنیا و مافیها پشت چراغ قرمزایستاده بودم که به ناگاه صدای مهیب ترمز یک ماشین در سمت راستم ( اول بزرگراه چمران ) تمام افکار من که نه ، که تمام سکوت مرموز و خلوتی جمعه این میدان همیشه شلوغ  را به یغما برد. کاش فقط افکارمن و سکوت این میدان را به یغما می برد! سر برگرداندم. حالا صدای ترمز با صدای یک تصادم مهیب میکس  شده بود. جلوی پژویی(206) که چند ثانیه  پیش از مرز نگاه بی تفاوتم عبورکرده بود، جرقه ای زد، دودی برخاست و همزمان یک انسان روی هوا چرخ زد و روی زمین در خون خود غلتید. جوان موتور سوار حتی کلاه ایمنی هم نداشت.کاش آن سکوت  مسخره به یغما می رفت، اما یک زندگی که نه ، دودمان چند زندگی تاراج نمی شد.چقدر سخت بود و چه سخت گذشت وقتی خواهر راننده پژو اولین ضجه و ناله ها را  برای این فاجعه و خونین شدن جوان موتور سوار سر داد. از فاصله 30 متری می دیدم که زندگی یک آدم از جام ِ جان او برای همیشه بیرون

 می آمد. همه  از شعاع های مختلف میدان به محل حادثه هجوم آوردند، اما من اشتیاقی برای دیدن نداشتم.

لحظه ای در جای خودم ایستادم و به این فکر کردم کسانی که این آدم رو دوست دارند با شنیدن مرگ او چه زجری خواهند کشید و چه حالی خواهند داشت.

نمی دانم شنیدید یا نه که می گن حتی بد ترین و منفورترین آدم هم دستکم توسط یک نفر دوست داشته می شود و اون یک نفر هم مادر او است. در آن مکث کوتاه به یاد مادر ندیده ی این مرد افتادم.اما انگار خودم هم این انسان را دوست داشتم ...

میدان را پس از یکی دو دقیقه  ترک کردم اما طی چند ساعت گذشته آن صحنه ها در یادم رژه می روند. بد جوری به هم ریختم.شاید هم برای همین هم هست که به اینجا پناه آوردم...     

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 10:37 PM  توسط مجید اعزازی  | 

آناهیتا شاهملکی پس از یکسال دست و پنجه نرم کردن با سرطان ، در آخرین دقایق پنجشنبه 24 فروردین 1384  

(حدود ساعت 22 الی 23) چشم از جهان فروبست و بعد ازظهر 26 فروردین در امام زاده طاهر کرج به خاک سپرده شد. او همکلاسی دوران کارشناسی و همکار من در هفته نامه آتیه بود.

 از 9 سال آشنایی، همکاری و دوستی با آناهیتا، به غیر از چندین کتاب ، نوارکاست، تابلو و دست خط که به مناسبت های مختلف از دستان سخاوتمند او به عنوان هدیه گرفته بودم ، انبانی از خاطرات در سینه ام محفوظ و محبوس است.(به هر تار ِ جان ام صد آواز هست/ دریغا که دستی به مضراب نیست- احمد شاملو). در حالی که اشتیاقی برای بازگو کردن ِ این خاطرات ندارم، اما انگار امشب ندایی درمن اصرار دارد تا آخرین سخنان او را بازگو کنم:

     شاید در میان هم کلاسی ها و همکاران ، من آخرین نفری بودم که صدای بسیار تکیده و غیر قابل تشخیص او را شنیدم. وقتی مکالمه مان تمام شد، ساعت 20:14 پنجشنبه 24 فروردین 1384 بود. سه یا چهار روز قبل ، دوباره در بیمارستان بقیه الله بستری شده بود ، اما هیچ یک از همکاران و دوستان برای ملاقاتش نرفته بودیم به خیال این که این بار نیز از بیمارستان می رهد. حدود ساعت های 13، 15و 17 روز 24 فروردین چندین بار به موبایلش زنگ زدم ، اما جواب نداد.می خواستم به او بگویم که فردا (جمعه) من و چند نفر از همکلاسی ها و همکاران آتیه به ملاقاتش خواهیم رفت. جواب ندادن او تا حدودی مشکوک و باعث نگرانی بود، اما به میزانی نبود که از آخرین ساعت زندگی او حکایت کند، تا این که حدود ساعت 20:00 با من تماس گرفت. از آن صدای

 پرهیبت و ویژه اش خبری نبود - او در سال 1381 برای گویندگی در صدا وسیما پذیرفته شده بود اما مراحل استخدام در این سازمان را پیگیری نکرد - اول تصور کردم به دلیل کاهش کیفیت صدا در خطوط تلفن(به ویژه درخطوط موبایل سه سال پیش که واقعا افتضاح بود) صدایش عوض شده اما با تغییر مکان و همچنین حرف هایی که از او شنیدم ، دانستم طی 24 ساعت گذشته بیماری فشار زیادی بر او وارد کرده و صدایش به شدت تغییریافته است. دلم لرزید. باهرسخنی که می گفت ، قطره های اشک من هم جاری می شد . کنترلی بر لب هایم نداشتم، اما بسیار تلاش کردم صدایم لرزان نباشد تا روحیه اش خراب تر نشود. ولی گویی بیهوده بود، چرا که همه چیز را می دانست. انگار می دانست جهان با تمام خوبی ها و بدی هایش برای او پایان یافته است. آناهیتا با آن صدای

بی رمق خود گفت که چند نفر دیگر از دوستان هم با او تماس گرفته اند اما به دلیل بیهوشی چند ساعته نتوانسته به آنها پاسخ دهد. من به او گفتم: فردا همگی می خواهیم به ملاقاتت بیاییم و . . . اما اوحرفم را قطع کرد و  پس از عذرخواهی وحلالیت طلبیدن بسیار جدی از من، گفت: از همه دوستان و همکاران از طرف من به دلیل این که نتوانسته ام جواب تماس هایشان را بدهم ، عذرخواهی کن و از طرف من از همه آنان به خاطر همه چیز حلالیت بطلب . . .

     دیگر دوست نداشتم مکالمه را ادامه دهم، چرا که گفتن برای او و شنیدن برای من دشوار بود. یکی دو جمله دلگرم کننده به او گفتم و از او خواستم استراحت کند. تکرار کردم که فردا همه به دیدنش خواهیم رفت و همه حرف ها را در بیمارستان خواهیم گفت. بدین ترتیب تماس را قطع کردم. شوکه بودم و در همین حال به طرزی ناشیانه، غافل!

 

چه غم  آلوده شبی بود!

وان مسافر که در ظلمت خاموش گذشت

بی که یک دَم به خیال اش گذرد

که فرود آید شب را،

                   گویی

همه رویای تبی بود

چه غم آلوده شبی بود! (احمد شاملو)

 

صبح جمعه هنوز به ساعت 10 نرسیده بود که یکی از همکاران با من تماس گرفت. او اگرچه می دانست و خود درزمره همکارانی بود که می خواستند به ملاقات آناهیتا بروند ، اما از من پرسید: قرار است امروز با بچه ها به دیدن آناهیتا بروید؟ من با اطمینان گفتم : آره! گفت: دیگه نروید! گفتم: چرا؟ پاسخش ضجه و ناله کسی بود که دوست صمیمی اش را از دست داده است. . .

      اگرچه به صورت حضوری و برای اغلب دوستان نزدیک این مکالمه و خواسته آناهیتا را بازگفته ام ، اما برای اطمینان در اینجا یادآوری کردم.

      اینک اما ، این صدای اوست که در قلم من جریان دارد:

      دوستان! من را حلال کنید.

روحش شاد.

 

پ.ن1: نگارش این مطلب ، ساعت 23:45 دیشب به پایان رسید. اما به دلیل این که دست نویس بود، نتوانستم همزمان آن را روی وب قرار دهم.

پ.ن2: فروردین سال 1386 هم با غم از دست دادن یکی دیگر از عزیزانمان آغاز شد. آرین باقری پسر 11 ساله  و دوست داشتنی همکارمان در یک سانحه جاده ای حسرتی جانکاه در وجودمان به یادگار گذاشت و رفت. روحش شاد.

پ.ن۳ یاد بود یک پیشکسوت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 10:59 PM  توسط مجید اعزازی  | 

پاییز رو دوست دارم. به ویژه برای رنگ های زرد و ارغوانی گیاه چسبک. و از اون ویژه تر ، چسبک های خونمون تویه مشهد. اما انصافا از بهار تهران هم نباید گذشت که بسیار دل انگیز و طربناکه.

توی اینروزها ، اگه وقتی پیدا بشه، مسیری رو پیاده گز می کنم. وقتی نسیم بهاری گونه هامو نوازش می دهند،احساس زیبایی رو در خودم کشف می کنم و بی اختیار این شعر بر لبانم جاری می شود:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هنوز هزار می ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 8:52 PM  توسط مجید اعزازی  | 

دو سه ساعتی است که پرونده تعطیلات نوروزی را با رسیدن به تهران بسته ام. تهران هنوز خلوت است و وسوسه گر تا کفش وکلاه کنی، تا تنهایی ات را با کوچه ها ی بهار زده آن تقسیم کنی. البته در کنار این جاذبه ، دافعه ای هم هست و آن این که خانه کوچک اجاره ای من که در دو سال اخیر در فهم معنای "خانه تکانی" مات و مبهوت مانده و دچار "تمایز شناختی" شده است، ورودم را شادباش نمی گوید. انگار عزا دار است و بر در و دیوار خود خاک پاشیده. اگرچه روزهای زیادی از آغاز سال جدید می گذرد ، اما خیلی دوست دارم تا این تمایز شناختی را بر طرف کنم و شناخت خانه کوچک را از مفهوم خانه تکانی به شناختی که دو سال پیش به آن باور داشت، تغییر دهم؛ اما نمی توانم. از روز اول – اول اردیبهشت 1384-  که به این خانه آمدم آن را دوست نداشتم. آن روزها از در و دیوار ِ هر چیزی که فکر کنید، نکبت می بارید. چیزی شبیه همین روز ها، اما در نوع خودش بسیار وخیم تر از الان. شاید روزی درباره آن روز ها بنویسم. الغرض ،گویی همزمانی ورود من به این خانه با بروز برخی حوادث خرد و کلان ،در این که من برای این خانه تره هم خرد نمی کنم ، تاثیر داشته و دارد.

دید و بازدید های عید اذیتم نکرد و با طبیعت گردی و کوهنوردی همگام شد.از سوی دیگر شش ماهی بود که به زادگاهم نرفته بودم وچه بسیار کسان که شوق دیدارشان در دلم جوانه زده بود.

 ... و اینک شعری از سیمین بهبهانی:

‎از بامداد جواني‎

يک رودخانه تحرک يک بامداد جواني
يک آفتاب درخشش يک ماه نقره فشاني ‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 2:18 PM  توسط مجید اعزازی  |