تبليغاتX
وحشت مرگ

وحشت مرگ

نجوا های روزانه ی یک روزنامه نگار

    چند سالی است که "وَلنتاین د ِی" به مدد پدیده ی جهانی شدن یا( به باور برخی) پروژه ی جهانی سازی وارد فرهنگ ایرانیان شده است. از همین رو، دیروز از بزرگواری فرهیخته پیامی متضمن لزوم باز گشت ایرانیان به فرهنگ باستانی و اصیل خود و دوری از فرهنگ غرب دریافت کردم. ایشان همچنین در این پیام درباره ی برگزاری جشن اسفندگان در پنجم اسفند ماه که طی آن از زنان تجلیل می شود، نیز توضیح داده بودند.              

      نمی خواهم در اینجا در باره عصر اطلاعات و شبکه ای شدن جامعه و در نهایت باز گشت جوامع محلی به "هویت" اصیل خود سخن بگویم.اما همین قدر بگویم که رد و بدل شدن چنین پیام هایی- هرچند با مدرن ترین وسایل ارتباطی عصر حاضر- از مقاومت برخی از گروه های اجتماعی و ارایه نمونه های جایگزین برای فرهنگ وارداتی و در نهایت زنده شدن دوباره ی بخش هایی از فرهنگ ما حکایت می کند. از این رو ، شاید بتوان گفت که جهانی شدن به میزانی که برخی بر طبل رسوایش می کوبند، رسوا نیست. چه آن که دستکم برخی ازگروه های اجتماعی را وا دار می کند درباره ی تاریخ اجتماعی خود قدری تامل و اندیشه کند. افزون بر این، در روزگار فراموشی فرهنگ مرتبط با عشق و دوستی  به ما ایرانیان کمی مجال می دهد تا به عشق و چرایی غیبت نوع راستین آن در جامعه بیندیشیم. درباره ی عشق از منظر علوم اجتماعی اینجا می توانید چند تا مطلب روشنگر ببینید.                                                                                                                                        

 Let me continue by English language, because I want to mention some dialogs or parts of movie which’s entitled shakespeare in love. I confess I love the movie owing  to its   casts' British accent , its literature language and representing a very     famous poet’s life                                                                                                              

As it has pointed in the name of the movie, the film shows romantic parts of William Shakespeare’s life. He fall in love by an aristocrat girl whose name is Viola De Lesseps

 

There is a Shakespeare’s poem which is repeated two times in the movie. The poem has been composed in the eyes of Valentine for his love Silvia:

 

What light is light, if Silvia be not seen?

What joy is joy, if Silvia be not by?

Unless it be to think that she is by

And feed upon the shadow of perfection 

Except I be by Silvia in the night, there is no music in the nightingale

Unless I look on Silvia in the day, there is no day for me to look upon

She is my essence, and I leave to be if I be not

 

In another part of the movie Viola tells her nurse: Love, love, love above all

Nurse: like valentine and Silvia?

 Viola: no, not the artful postures of love, but love that overthrows life. Unbiddable, ungovernable, like a riot in the heart, and nothing to be done come ruin or rapture

 

In the movie Viola tries to be close to Shakespeare by clothing like men and names herself Thomas Kent. When Kent fitches a letter from Viola, he (in fact Viola) asks Shakespeare: Tell me how you love her, will?

Shakespeare: Like sickness and its cure together

Kent (viola): oh, yes, like rain and sun, like cold and heat. Is your lady beautiful?

Shakespeare: Thomas, if I could write the beauty of her eyes, I was born to, look in them

and know myself

Kent (viola): and her lips?

Shakespeare: her lip? The early morning rose would whiter on the branch if it could feel

envy.

Kent (viola): and her voice, like lark’s song?

Shakepeare: Deeper, softer. None of your twittering larks I would banish nightingale                          from her garden before they interrupt her song

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 2:25 PM  توسط مجید اعزازی  | 

تو نمی دانی غریو ِ یک عظمت

وقتی که در شکنجه ی یک شکست نمی نالد

                                                       چه کوهی ست!

تو نمی دانی نگاه ِ بی مژه ی محکوم ِ یک اطمینان

وقتی که در چشم ِ حاکم ِ یک هراس خیره می شود

                                                               چه دریایی ست!

 

تو نمی دانی مُردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

                                                    چه زنده گی ست!

 

«احمد شاملو»

 

***

در این روزها ناگزیراز گفتن،شنفتن ونوشتن در باره ی تک ستاره هایی هستیم که یک به یک گلچین می شوند،چه در آغاز ِقلم به دست گرفتن گمان نبردیم به روزهایی چنین. به روزهایی که از رفتن ِ زود هنگام ِ یگانه های ِ کم نظیر ِ دوران ِ ما حکایت می کنند. کسانی که مرگ را رکود و سکوت در برابر کنش های غیر انسانی معنا می کردند.

 و اینک در آستانه ی نخستین شبی که احمد بورقانی چهره در نقاب خاک کشیده و درحالی که کمتر از چهل روز از پرکشیدن مهران قاسمی سپری شده است. آرزومندانه آه می کشیم: روحشان شاد.

 

احمد بورقانی به ابدیت پیوست

در فراق او ناآرامیم- سید محمد خاتمی

در رثای احمد بورقانی- مسعود بهنود

باز موج غم در روزنامه ی اعتماد ملی

بورقانی رفت

بشنو سرود رود را: رفتن و رفتن و هرگز بر نگشتن

لبخند احمد بورقانی به مرگ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 0:28 AM  توسط مجید اعزازی  | 

هنوز از  شنیدن خبر سقط جنینی به نام آریا فارغ نشدیم که خبر جوانمرگ شدن مجله ی  ۱۶ ساله ی زنان را باید تاب آوریم. چه می توان گفت یا چه می توان کرد؟ در روز هایی که نمایندگان اصولگرا هم رد صلاحیت شدند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 10:16 AM  توسط مجید اعزازی  | 

"آکاکی آکاکیه ویچ" با شنل معروفش یکهو پرید وسط یک روز سرد زمستانی، غرق تفکر بود :چند شب باید برای کتاب خواندن شمع روشن نکنم تا بتوانم یک شنل نو و گرم بخرم؟

 

اما "پرنس پروسپرو" خوشبخت وبی باک و زیرک بود. تاول طاعون به جان مردم نشسته بود نه به جان او و دوستانش. در همین حال ، هر از چندی کوبش زنگ ساعت آبنوس بر اندام  شرکت کنندگان در بالماسکه، لرزه

 می انداخت. و ناگاه "نقاب مرگ سرخ" بر صورت پرنس پروسپرو نشست.

آه! "مادام هنریت لتور" دریک شب " مهتاب" واعجاب انگیز دل باخت. کنار دریاچه ای که ماه بدررا فریبا تر از خودش به نمایش گذاشته بود، و اینک قطرات اشک خواهرش " مادام ژولی روبر" را روی موهای به تا زگی سپید شده ی خود حس می کرد.

همچنان زمستان است. اگر چه سرما و خنکی چمنزارهای کنار دریاچه  در شب های مهتاب تابستان یاد آور حسی خوشایند است.

 تودر کنار بخاری گازی  به ترانه ای فرانسوی گوش می دهی و گاهی هوس می کنی تا بار دیگر ترانه ی آلمانی را شاید برای دهمین بار گوش کنی.و البته بازهم چیزی نخواهی فهمید! اما زیبایی را با گوش های خود خواهی بلعید... می دانم می دانم می دانم.... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد. هرچند از آغاز فصل سرد دستکم به عمر نوزادی یک ماهه گذشته است. اما ایمان بیاوریم !شاید شبح "آکاکی آکاکیه ویچ" دست از سرمان بردارد!و در این سرما کسی سلام ات را پاسخ گوید.

"دنیس گریگوریف" از پس ابروهای پر پشتش به زحمت قاضی دادگاه را می بیند. قاضی معتقد است او به مردم خیانت کرده و مستحق مجازات است! اما گریگورف که در ماهیگیری استاد است، استدلال می کند که برای گرفتن ماهی باید وسیله ای سنگین همچون یک مهره را به سر قلاب ماهیگیری گره زد تا طعمه به کف رودخانه و به محل استقرار ماهی ها برسد.روزنا مه ها را ورق می زنی. گویی عده ای به دست  گروهی دیگر از بازی اخراج  شده اند .پیچ رادیو را باز می کنی. صدای مرحوم اخوان ثالث را می شنوی که می خواند : هوا بس نا جوانمردانه  سرد است... تعجب می کنی. در تب می سوزی. مجری با حال و پر انرژی رادیو با فریاد انرژی به مردم تزریق می کند.مردم سرشار از انرژی هستند .کسی به فکر گریگوریف یا مادام هنریت لتور نیست. شبح آکاکیه ویچ همچنان سر گردان است میان بالماسکه بازان ، در درشکه ی مردک دزد شنل و در آستانه ی " نهمین دروازه " سر گردان است.  

 

  

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 5:42 PM  توسط مجید اعزازی  |