تبليغاتX
وحشت مرگ

وحشت مرگ

نجوا های روزانه ی یک روزنامه نگار

آناهیتا شاهملکی پس از یکسال دست و پنجه نرم کردن با سرطان ، در آخرین دقایق پنجشنبه 24 فروردین 1384  

(حدود ساعت 22 الی 23) چشم از جهان فروبست و بعد ازظهر 26 فروردین در امام زاده طاهر کرج به خاک سپرده شد. او همکلاسی دوران کارشناسی و همکار من در هفته نامه آتیه بود.

 از 9 سال آشنایی، همکاری و دوستی با آناهیتا، به غیر از چندین کتاب ، نوارکاست، تابلو و دست خط که به مناسبت های مختلف از دستان سخاوتمند او به عنوان هدیه گرفته بودم ، انبانی از خاطرات در سینه ام محفوظ و محبوس است.(به هر تار ِ جان ام صد آواز هست/ دریغا که دستی به مضراب نیست- احمد شاملو). در حالی که اشتیاقی برای بازگو کردن ِ این خاطرات ندارم، اما انگار امشب ندایی درمن اصرار دارد تا آخرین سخنان او را بازگو کنم:

     شاید در میان هم کلاسی ها و همکاران ، من آخرین نفری بودم که صدای بسیار تکیده و غیر قابل تشخیص او را شنیدم. وقتی مکالمه مان تمام شد، ساعت 20:14 پنجشنبه 24 فروردین 1384 بود. سه یا چهار روز قبل ، دوباره در بیمارستان بقیه الله بستری شده بود ، اما هیچ یک از همکاران و دوستان برای ملاقاتش نرفته بودیم به خیال این که این بار نیز از بیمارستان می رهد. حدود ساعت های 13، 15و 17 روز 24 فروردین چندین بار به موبایلش زنگ زدم ، اما جواب نداد.می خواستم به او بگویم که فردا (جمعه) من و چند نفر از همکلاسی ها و همکاران آتیه به ملاقاتش خواهیم رفت. جواب ندادن او تا حدودی مشکوک و باعث نگرانی بود، اما به میزانی نبود که از آخرین ساعت زندگی او حکایت کند، تا این که حدود ساعت 20:00 با من تماس گرفت. از آن صدای

 پرهیبت و ویژه اش خبری نبود - او در سال 1381 برای گویندگی در صدا وسیما پذیرفته شده بود اما مراحل استخدام در این سازمان را پیگیری نکرد - اول تصور کردم به دلیل کاهش کیفیت صدا در خطوط تلفن(به ویژه درخطوط موبایل سه سال پیش که واقعا افتضاح بود) صدایش عوض شده اما با تغییر مکان و همچنین حرف هایی که از او شنیدم ، دانستم طی 24 ساعت گذشته بیماری فشار زیادی بر او وارد کرده و صدایش به شدت تغییریافته است. دلم لرزید. باهرسخنی که می گفت ، قطره های اشک من هم جاری می شد . کنترلی بر لب هایم نداشتم، اما بسیار تلاش کردم صدایم لرزان نباشد تا روحیه اش خراب تر نشود. ولی گویی بیهوده بود، چرا که همه چیز را می دانست. انگار می دانست جهان با تمام خوبی ها و بدی هایش برای او پایان یافته است. آناهیتا با آن صدای

بی رمق خود گفت که چند نفر دیگر از دوستان هم با او تماس گرفته اند اما به دلیل بیهوشی چند ساعته نتوانسته به آنها پاسخ دهد. من به او گفتم: فردا همگی می خواهیم به ملاقاتت بیاییم و . . . اما اوحرفم را قطع کرد و  پس از عذرخواهی وحلالیت طلبیدن بسیار جدی از من، گفت: از همه دوستان و همکاران از طرف من به دلیل این که نتوانسته ام جواب تماس هایشان را بدهم ، عذرخواهی کن و از طرف من از همه آنان به خاطر همه چیز حلالیت بطلب . . .

     دیگر دوست نداشتم مکالمه را ادامه دهم، چرا که گفتن برای او و شنیدن برای من دشوار بود. یکی دو جمله دلگرم کننده به او گفتم و از او خواستم استراحت کند. تکرار کردم که فردا همه به دیدنش خواهیم رفت و همه حرف ها را در بیمارستان خواهیم گفت. بدین ترتیب تماس را قطع کردم. شوکه بودم و در همین حال به طرزی ناشیانه، غافل!

 

چه غم  آلوده شبی بود!

وان مسافر که در ظلمت خاموش گذشت

بی که یک دَم به خیال اش گذرد

که فرود آید شب را،

                   گویی

همه رویای تبی بود

چه غم آلوده شبی بود! (احمد شاملو)

 

صبح جمعه هنوز به ساعت 10 نرسیده بود که یکی از همکاران با من تماس گرفت. او اگرچه می دانست و خود درزمره همکارانی بود که می خواستند به ملاقات آناهیتا بروند ، اما از من پرسید: قرار است امروز با بچه ها به دیدن آناهیتا بروید؟ من با اطمینان گفتم : آره! گفت: دیگه نروید! گفتم: چرا؟ پاسخش ضجه و ناله کسی بود که دوست صمیمی اش را از دست داده است. . .

      اگرچه به صورت حضوری و برای اغلب دوستان نزدیک این مکالمه و خواسته آناهیتا را بازگفته ام ، اما برای اطمینان در اینجا یادآوری کردم.

      اینک اما ، این صدای اوست که در قلم من جریان دارد:

      دوستان! من را حلال کنید.

روحش شاد.

 

پ.ن1: نگارش این مطلب ، ساعت 23:45 دیشب به پایان رسید. اما به دلیل این که دست نویس بود، نتوانستم همزمان آن را روی وب قرار دهم.

پ.ن2: فروردین سال 1386 هم با غم از دست دادن یکی دیگر از عزیزانمان آغاز شد. آرین باقری پسر 11 ساله  و دوست داشتنی همکارمان در یک سانحه جاده ای حسرتی جانکاه در وجودمان به یادگار گذاشت و رفت. روحش شاد.

پ.ن۳ یاد بود یک پیشکسوت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 10:59 PM  توسط مجید اعزازی  | 

پاییز رو دوست دارم. به ویژه برای رنگ های زرد و ارغوانی گیاه چسبک. و از اون ویژه تر ، چسبک های خونمون تویه مشهد. اما انصافا از بهار تهران هم نباید گذشت که بسیار دل انگیز و طربناکه.

توی اینروزها ، اگه وقتی پیدا بشه، مسیری رو پیاده گز می کنم. وقتی نسیم بهاری گونه هامو نوازش می دهند،احساس زیبایی رو در خودم کشف می کنم و بی اختیار این شعر بر لبانم جاری می شود:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هنوز هزار می ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 8:52 PM  توسط مجید اعزازی  | 

دو سه ساعتی است که پرونده تعطیلات نوروزی را با رسیدن به تهران بسته ام. تهران هنوز خلوت است و وسوسه گر تا کفش وکلاه کنی، تا تنهایی ات را با کوچه ها ی بهار زده آن تقسیم کنی. البته در کنار این جاذبه ، دافعه ای هم هست و آن این که خانه کوچک اجاره ای من که در دو سال اخیر در فهم معنای "خانه تکانی" مات و مبهوت مانده و دچار "تمایز شناختی" شده است، ورودم را شادباش نمی گوید. انگار عزا دار است و بر در و دیوار خود خاک پاشیده. اگرچه روزهای زیادی از آغاز سال جدید می گذرد ، اما خیلی دوست دارم تا این تمایز شناختی را بر طرف کنم و شناخت خانه کوچک را از مفهوم خانه تکانی به شناختی که دو سال پیش به آن باور داشت، تغییر دهم؛ اما نمی توانم. از روز اول – اول اردیبهشت 1384-  که به این خانه آمدم آن را دوست نداشتم. آن روزها از در و دیوار ِ هر چیزی که فکر کنید، نکبت می بارید. چیزی شبیه همین روز ها، اما در نوع خودش بسیار وخیم تر از الان. شاید روزی درباره آن روز ها بنویسم. الغرض ،گویی همزمانی ورود من به این خانه با بروز برخی حوادث خرد و کلان ،در این که من برای این خانه تره هم خرد نمی کنم ، تاثیر داشته و دارد.

دید و بازدید های عید اذیتم نکرد و با طبیعت گردی و کوهنوردی همگام شد.از سوی دیگر شش ماهی بود که به زادگاهم نرفته بودم وچه بسیار کسان که شوق دیدارشان در دلم جوانه زده بود.

 ... و اینک شعری از سیمین بهبهانی:

‎از بامداد جواني‎

يک رودخانه تحرک يک بامداد جواني
يک آفتاب درخشش يک ماه نقره فشاني ‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 2:18 PM  توسط مجید اعزازی  |