چند روز پیش، در پاسخ به سووال یکی از همکاران روزنامه که گفت: می ری صفحه 2 رو ببندی یا 8 رو؟ همچنان که سرم پایین بود و می نوشتم، گفتم: فرقی نداره! پاسخ او به پاسخم که در این روزها بیش از همیشه تکرار می شود، جالب بود. او من را به یک شخصیت کارتونی تشبیه کرد که وقتی دختری ازشدت علاقه از او خواستگاری می کند، این شخصیت که به کارهای خود سر گرم است، بدون توجه به حرف های او، با دخترک خداحافظی می کند. عاشق بی نوا نیز با لب لوچه ای آویزان از محل گفت و گو بیرون می رود.
این روزها به بسیاری از مسایل اطرافم بی توجه یا حتی بی تفاوت شده ام، به گونه ای که بعضی وقت ها موجب رنجش دیگران یا حتی خود من می شود.البته به عنوان یک موجود دارای قوه تعقل، علایق شخصی خود را پیگیری می کنم و یکسر از این دنیا فارغ نیستم؛ اما به نظر می رسد، مشکل، دور افتادن ذائقه من از ذائقه جریان اصلی موجود در جامعه است. ذائقه من در فضایی که انتهای آن نامشخص و از همین رو، تا حدودی هول انگیز است، برای خود جولان می دهد. ذائقه جریان اصلی هم که معلوم است به چه سمتی می رود.
فوتبال یکی ازپدیده هایی است که تفاوت ذائقه من با ذائقه برخی از افراد را به تصویر می کشد. اگرچه با شکسته شدن استخوان ران پای چپم در عنفوان نوجوانی به توصیه بزرگترها برای مدتی طولانی از فوتبال کنارکشیدم، اما در کنار پا به توپ شدن های گاه به گاه در دوره تحصیلی لیسانس، به طور جدی تمام مسابقات فوتبال داخلی و خارجی را پیگیری می کردم.ولی دستکم از سه سال پیش تا کنون این شور و شوق را نیز از دست داده و به دیدن صحنه های گل بازی های فینال داخلی و خارجی آن هم بدون هیچ گونه هیجان، بسنده می کنم.
امروز وقتی ویژه نامه جام ملت های اروپا در سال 2008 روزنامه کارگزاران را ورق می زدم و به صفحه انتهایی آن رسیدم- صفحه ای که عکس هایی از تیم های برنده این بازی ها در دوره های پیشین به نمایش گذاشته بود- با دیدن تصویر هلهله و شادی تیم فرانسه برنده جام ملت های اروپا در سال 2000 یکسر به هشت سال پیش رفتم و غمی حسرت انگیز در تک تک سلول های قلبم جان گرفت. هشت سال پیش بر سر این که برنده فینال این بازی ها فرانسه خواهد بود یا ایتالیا ؟ با دوستی که دیگر در میان ما نیست ، دوستانه شرط بستم. حتی به خاطر دارم از فرط هیجان و در پی شوخی های زبانی بسیار، برای این که کسی جر نزند، با حضور یکی دو نفر از همکارانمان این شرط را مکتوب کردیم. من معتقد به پیروزی فرانسه بودم و او ایتالیا . قرار شد هر کس که باخت به تشخیص خودش هدیه ای به دیگری بدهد. فرانسه برنده شد، من هم؛ و او با مشورت دوست سومی که الان در کانادا است،پس از زیرو رو کردن ِ کتاب فروشی های میدان انقلاب دو کتاب کم یاب ِ " حقیقت و زیبایی" و" تردید " بابک احمدی را خرید و به من داد.
نمی دانم به خاطر این که عمر به سرعت در حال گذر و تمام شدن است ، باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ من نسبت به این سووال بی تفاوت نیستم. نا گفته نماند که بعضی وقت ها از این سرعت لذت می برم و هرچه زود تر می خواهم به انتها برسم.