تبليغاتX
وحشت مرگ

وحشت مرگ

نجوا های روزانه ی یک روزنامه نگار

بهترین حقیقت ها،حقیقت هایی خون آلودند که گوشت وجود و هستی انسان را پاره می کنند." نیچه "

سرانجام روزنامه نگاران با استقبال و حضوری مناسب و مکفی ،مجمع عمومی انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران را تشکیل دادند و رای گیری برای انتخاب اعضای هیات مدیره جدید انجمن و بازرسان انجام  شد. از نتایج این انتخابات خبری ندارم ، چون بی درنگ ،پس از رای دادن، حسینیه ارشاد را ترک کردم.

 اگرچه این موفقیت جمعی کامم را شیرین کرد، اما امروز به حقیقتی دست یافتم که بسیار تلخ و گزنده بود، به گونه ای که حتی در پی آن، پنداری باطل بر خردم مستولی شد. پنداری که طالب مرگ بود. این حقیقت، گوشت وجود و هستی من را پاره کرد و مرا به پرتگاه نیستی رهنمون شد. اما پس از ساعتی تامل و تعمق و استمداد از ته مانده های خردم از سویی، و راندن احساس از وجودم از سویی دیگر، روی ِ دیگر این حقیقت بر من هویدا شد و به درجه درک آن نایل آمدم. دانستم که آن حقیقت نه تنها تلخ نیست که درزمره "بهترین" ها است. چرا که تمام هستی و نیستی ام را به چالش کشید و مرا  به تعقل واداشت؛ و چه خوش است که پس ازاین اندیشناکی ، نیرویی تازه در هستی ام روییدن آغاز کرده است.

درباره چیستی ِ حقیقتی که امروز بر من مکشوف شد، حتما خواهم نگاشت، در مجالی مجلل تر از این لحظات.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 6:7 PM  توسط مجید اعزازی  | 

روز خبرنگار امسال ( دیروز ) روزی بسیار شاد و خاطره انگیز بود. بیش از ۹۰۰ روزنامه نگار در حسینیه ارشاد دور هم جمع شدند تا نشان دهند که همچنان نسبت به خانه خود حساس  و خواهان ادامه فعالیت آن هستند. اما از آنجا که تعداد اعضای انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران بیش از 3 هزار نفر است، تعداد شرکت کنندگان برای برگزاری انتخابات کافی نبود و به همین دلیل این انتخابات به برگزاری مجمع عمومی دوم که روز 31 مرداد با یک سوم اعضا رسمیت می یابد ، موکول  شد.

دیدن دوستان و همکاران و هم کلام شدن با آنها برای من بسیار جالب بود. هر کدام از دوستان را که می دیدم خاطرات ریز و درشتی در ذهنم جان می گرفت و من را به روزهای خوب گذشته می برد. به روزگاری که در دانشکده علوم ارتباطات توی حیاط آن دانشکده نقلی دور هم جمع می شدیم و حرف می زدیم. اگر چه دیروز همه همکاران ، دوستان دانشگاهی نبود، اما هویت مشترک روزنامه نگار بودن ، به هویت مشترک دانشجو بودن طعنه می زد و یه جورایی حس طربناک گذشته را بر می انگیخت.

بعضی وقت ها تصور می کنم که در یک سال اخیر بیش از گذشته تمایل دارم در جمع های آشنا حضور یابم. البته بی گمان این تمایل ناشی از این است که در این مدت به جمع های خوبی وارد شدم و دوستانی تازه  یافته ام.

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 11:26 AM  توسط مجید اعزازی  | 

یکی به من بگه این چه حسی یه؟

این که تا ساعت  3 صبح بیدار باشی؛ به دیوار یا قفسه کتاب ها خیره بشی و هیچ کاری نتونی بکنی!

این که میدونی باید تا فردا صبح ساعت 9 کارت رو پس از تایپ، ایمیل کنی تا در دقیقه 90 به نوبت صفحه بندی برسه ، اما تو کارتو انجام نمی دی، یعنی نمی تونی کاری انجام بدی!! فقط زل می زنی به دیوار و در ذهنت

روز رو مرور می کنی. نه یک بار که 100 بار. یک صحنه رو می بینی، هی می بینی، اما انگار تویه این صحنه یه چیز یا چیزهایی کمه!!

این چه حسی یه؟ وقتی ذهنت تسخیر میشه؟ وقتی یه نفر از جلو چشات کنار نمی ره؟

من دارم می میرم از...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 9:19 PM  توسط مجید اعزازی  | 

امروز سالروز توقیف روزنامه شرق است. روزنامه ای که دوستداران بسیاری داشت و در نوع خود برگ زرین دیگری در تاریخ مطبوعات ایران محسوب می شد. کار کردن در آخرین ماه های حیات این نشریه نه تنها در زمره ی بهترین دوران کار حرفه ای من به شمار می رود، که با عث افتخار من هست و خواهد بود. سرویس اجتماعی این روزنامه را با آن همکاران پر تلاش، با انگیزه، جدی و در همین حال ساعی هرگز فراموش نخواهم کرد و به انتظار طلوع تقدیری دیگر می نشینم تا بار دیگر همکاری با آنان را تجربه کنم. حیف! حیف! که آن روزها رفتند.

 

امروز اما، سالروز تولد این وب لاگ نیز هست. دوشنبه 15 مرداد سال گذشته، وقتی از سازمان مدیریت و برنامه ریزی برگشتم و به روزنامه رسیدم، ساعت 11 و اوضاع غیر عادی بود.گفتند : شرق توقیف شد. همزمان گویی تمام امید ها و دلخوشی های ما نیز ویران شده بود. در واقع تمام هستی و دنیای ما زیر نمی دانم چه چیزی – زیر هر چیزی که شما فکر می کنید – له شد. در میان همه ی احساس های دهشتناک و گاه  گنگ و نویی که هجوم آورد بر روح و جان من ؛ صدایی درونم فریاد می زد که باید ایستاد و صبوری کرد. صدایی می گفت که تو تا کنون روزهای بد در زندگیت کم نداشتی. روزهایی که بهترین آروزهایت را از تو ربودند... این چنین بود که پس از چندین سال پرهیز از داشتن وب لاگ ، بهترین و فوری ترین مرهم و راهکار را در راه اندازی وب لاگ جستجو کردم. و حالا این وب لاگ یک ساله شده است. اما من هنوز هم وب لاگ نویس نشده ام.

 

در این روزها، دیگر کار از توقیف روزنامه ها فراتر رفته و دولتمردان دولت نهم در پی بستن خانه روزنامه نگاران هستند. انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران به عنوان یکی از دو نهاد صنفی مورد تایید سازمان بین المللی کار ( نهاد صنفی دیگر سندیکای کارگران شرکت اتوبوسرانی است) از سوی وزارت کار آقای جهرمی " واجد شرایط انحلال " شناخته شده است و عن قریب است که خود را برای سوگی دیگر آماده کنیم. امیدوارم روز پنجشنبه 17 مرداد تمام اعضای انجمن صنفی روزنامه نگاران برای احقاق حق خود و برگزاری مجمع عمومی در حسینیه ارشاد گردهم آیند تا شاید این کابوس رخت واقعیت بر خود نپیچد.

نمی دانم چرا در این لحظه ها یاد مادر بزرگم  که 17 سال پیش در سن و سالی بیش از 80 سال از دنیا رفت ، در ذهنم زنده شد. او در لابه لای دعایی که با هر بلند شدن و نشستنش بر زبان جاری می کرد، گاهی نظر و نگاه خود را در قالب بیتی شعر برای کسانی که دورو برش بودند، می گفت. یکی از شعر هایی که می خواند این بود:

عن قریب است که از ما اثری باقی نیست

کوزه بشکسته و می ریخته و ساقی نیست

 

اینا رو هم بخوانید : اعدام یک روزنامه نگار     مطلبی از روزنامه نگار اعدام شده

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 9:44 AM  توسط مجید اعزازی  | 

"هوای تازه" را به دست می گیرم و به سوی امامزاده طاهر کرج روانه می شوم. پس از مدت ها زیست در اضطراب و نگرانی و دل آشوب ، گویی این بعداز ظهر پنجشنبه دارد مال خودم می شود. انگار بی دغدغه ام.والبته این آسودگی به این دلیل نیست که صبح پنجشنبه بار یک امتحان را به زمین گذاشتم.دیگر هیچ امتحانی برای من امتحان نیست. به همین دلیل هم این امتحان آخری  مثل یک مهمانی یا مثل دیدن چند تا دوست درتحریریه ، عادی بود. امتحان در خیابان 16 آذر برگزار شد و طبیعی بود که پس از اتمام آن ، با 3 دقیقه پیاده روی به  سینما بهمن  رسیدم،بی درنگ رفتم تو و فیلم " حس پنهان" را دیدم. بعدازظهر سعید طبق معمول بعضی از پنجشنبه ها به خانه من آمد. سعید دوستی دیرین،صمیمی، مهربان، پر از شور و نشاط و طنز و از یادگارهای دانشکده علوم اجتماعی است. این روزها در تب و تاب زندگی کلاس عکاسی  هم می رود و البته همچنان از سینمای برگمان، کیشلوفسکی ، گودار و... غافل نیست. می بیند و می خواند. سپری کردن زمان با چنین دوستی همیشه برایم لذت بخش بوده است. حالا تقریبا دو ساعتی از آمدن سعید می گذرد و ساعت 6 بعد از ظهر است."هوای تازه" را به دست می گیرم و به سوی امامزاده طاهر کرج روانه می شوم. در ایستگاه مترو نواب از سعید جدا می شوم. او مهمان دارد و باید بشتابد به سوی خانه. حالا من مانده ام و صدای چرخ های مترو که از لابه لای ازدحام آدم ها به گوش می رسد. سعی می کنم با دیدن مناظر سرسبز پارک چیتگر کمی شاد شوم، اما نمی شوم. دلم هوای تازه می خواهد.هوای تازه. شاملو نصیحت می کند:

دست بردار ازین هیکل ِ غم

که ز ویرانی ِ خویش است آباد.

...

به امامزاده طاهر رسیدم.سرسبزتر و شلوغ تر از همیشه به نظر می رسد. حالا دیگر قبرهای قطعه سمت راست آرامگاه آناهیتا شاهملکی، دوست، همکلاسی و همکارسفرکرده ام، پر شده است. فکرهای زیادی از سرم می گذرد... به سمت آرامگاه شاملو می روم. روز چهارشنبه سالروز وداع او بوده است.اما امروز هم عده ای جوان بر سر مزار او جمع اند: سیگار پشت سیگار. دو به دو سخن می گویند . ازچها رشنبه. از برخورد نیروی انتظامی... و در این میان ، هر از گاه سه نفر موتور سوار جولان می دهند پشت سرآنها. پس از مدتی یکی از حاضران کتاب آثار شاملو را باز می کند و می خواند:

 

در تمام ِشب چراغی نیست

در تمام ِ دشت

نیست یک فریاد...

 

ای خداوندان ِ ظلمت شاد!

از بهشت ِ گند ِتان، ما را

جاودانه بی نصیبی باد!

 

باد تا فانوس ِ شیطان را بر آویزم

در رواق ِ هر شکنجه گاه ِ فردوس ِ ظلم آئین!

 

باد تا شب های ِ افسون مایه تان را من

به فروغ ِ صد هزاران آفتاب ِ جاودانی تر کنم نفرین!

 

کمی در کوچه پس کوچه های پردرخت امامزاده طاهر قدم می زنم. نظرم به  بعضی ازسنگ قبرهای جدید جلب می شود. سنگ قبرهایی که در تمام مساحت آن (دومتردرعرض ِ 80 یا 90 سانت) با خطی بسیاردرشت از بالا به پایین (مثل خط چینی) نه از راست به چپ  نام صاحب قبرحک شده است. در این احساس منگ و گیج، بخش کوچکی از مغزم متعجب می شود. شاید صاحبان عزا با این کار می خواهند مرده خود را جاودان کنند. اما مگر جاودانه شدن این گونه میسر است؟ شاملو چند سالی است که در ابتدای هر سال ، با کوشش عده ای ابله بی سنگ قبر می شود، مگر فراموش شده است؟ شاملو در تاریخ جاودانه مانده است و خواهد ماند،حتی در روزهایی که کاغذ های آ. چهار با در آغوش کشیدن تصویر و سروده هایش زینت بخش مزار او باشند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 11:38 PM  توسط مجید اعزازی  |