"هوای تازه" را به دست می گیرم و به سوی امامزاده طاهر کرج روانه می شوم. پس از مدت ها زیست در اضطراب و نگرانی و دل آشوب ، گویی این بعداز ظهر پنجشنبه دارد مال خودم می شود. انگار بی دغدغه ام.والبته این آسودگی به این دلیل نیست که صبح پنجشنبه بار یک امتحان را به زمین گذاشتم.دیگر هیچ امتحانی برای من امتحان نیست. به همین دلیل هم این امتحان آخری مثل یک مهمانی یا مثل دیدن چند تا دوست درتحریریه ، عادی بود. امتحان در خیابان 16 آذر برگزار شد و طبیعی بود که پس از اتمام آن ، با 3 دقیقه پیاده روی به سینما بهمن رسیدم،بی درنگ رفتم تو و فیلم " حس پنهان" را دیدم. بعدازظهر سعید طبق معمول بعضی از پنجشنبه ها به خانه من آمد. سعید دوستی دیرین،صمیمی، مهربان، پر از شور و نشاط و طنز و از یادگارهای دانشکده علوم اجتماعی است. این روزها در تب و تاب زندگی کلاس عکاسی هم می رود و البته همچنان از سینمای برگمان، کیشلوفسکی ، گودار و... غافل نیست. می بیند و می خواند. سپری کردن زمان با چنین دوستی همیشه برایم لذت بخش بوده است. حالا تقریبا دو ساعتی از آمدن سعید می گذرد و ساعت 6 بعد از ظهر است."هوای تازه" را به دست می گیرم و به سوی امامزاده طاهر کرج روانه می شوم. در ایستگاه مترو نواب از سعید جدا می شوم. او مهمان دارد و باید بشتابد به سوی خانه. حالا من مانده ام و صدای چرخ های مترو که از لابه لای ازدحام آدم ها به گوش می رسد. سعی می کنم با دیدن مناظر سرسبز پارک چیتگر کمی شاد شوم، اما نمی شوم. دلم هوای تازه می خواهد.هوای تازه. شاملو نصیحت می کند:
دست بردار ازین هیکل ِ غم
که ز ویرانی ِ خویش است آباد.
...
به امامزاده طاهر رسیدم.سرسبزتر و شلوغ تر از همیشه به نظر می رسد. حالا دیگر قبرهای قطعه سمت راست آرامگاه آناهیتا شاهملکی، دوست، همکلاسی و همکارسفرکرده ام، پر شده است. فکرهای زیادی از سرم می گذرد... به سمت آرامگاه شاملو می روم. روز چهارشنبه سالروز وداع او بوده است.اما امروز هم عده ای جوان بر سر مزار او جمع اند: سیگار پشت سیگار. دو به دو سخن می گویند . ازچها رشنبه. از برخورد نیروی انتظامی... و در این میان ، هر از گاه سه نفر موتور سوار جولان می دهند پشت سرآنها. پس از مدتی یکی از حاضران کتاب آثار شاملو را باز می کند و می خواند:
در تمام ِشب چراغی نیست
در تمام ِ دشت
نیست یک فریاد...
ای خداوندان ِ ظلمت شاد!
از بهشت ِ گند ِتان، ما را
جاودانه بی نصیبی باد!
باد تا فانوس ِ شیطان را بر آویزم
در رواق ِ هر شکنجه گاه ِ فردوس ِ ظلم آئین!
باد تا شب های ِ افسون مایه تان را من
به فروغ ِ صد هزاران آفتاب ِ جاودانی تر کنم نفرین!
کمی در کوچه پس کوچه های پردرخت امامزاده طاهر قدم می زنم. نظرم به بعضی ازسنگ قبرهای جدید جلب می شود. سنگ قبرهایی که در تمام مساحت آن (دومتردرعرض ِ 80 یا 90 سانت) با خطی بسیاردرشت از بالا به پایین (مثل خط چینی) نه از راست به چپ نام صاحب قبرحک شده است. در این احساس منگ و گیج، بخش کوچکی از مغزم متعجب می شود. شاید صاحبان عزا با این کار می خواهند مرده خود را جاودان کنند. اما مگر جاودانه شدن این گونه میسر است؟ شاملو چند سالی است که در ابتدای هر سال ، با کوشش عده ای ابله بی سنگ قبر می شود، مگر فراموش شده است؟ شاملو در تاریخ جاودانه مانده است و خواهد ماند،حتی در روزهایی که کاغذ های آ. چهار با در آغوش کشیدن تصویر و سروده هایش زینت بخش مزار او باشند.