تبليغاتX
وحشت مرگ

وحشت مرگ

نجوا های روزانه ی یک روزنامه نگار

در اين دنيا ما با پديده هاي عجيبي مواجهيم.شايد دنياي ما به اندازه جزيره شخصيت ها ي سريال جذاب و ديدني"لاست" – كه تب ديدنش به جان همه افتاده – كوچك نباشد، اما به طور قطع در اعجاب و شگفتي يا در ايجاد وحشت از پديده هاي انساني، دست كمي از آن ندارد. به قول روزنامه گار فيلم " فرياد مورچه ها "ي محسن مخملباف همه پديده هايي كه ما مي بينيم و درك مي كنم معجزه( بخوانيد: عجيب و غريب) هستند. اما به نظر من  بعضي وقت ها، اين پديده هاي عجيب و غريب پيرامون ما ، خيلي معجزه هستند!! آخرين مورد هم همين عقیم سازی زنان در اردوگاه مجاهدين خلق در عراق است كه به تازگي در پارلمان اروپا افشا شده است. من نمي دانم اين خبر تا چه اندازه صحت دارد يا انتشار چنين اخباري در شرايط حاضر قرار است منافع چه گروهي را تامين مي كند. اما مي دانم كه حدود هزار سال پيش، فدائيان مطلق فرقه اسماعيليه كه مامور ترور مخالفان اين فرقه بودند و از تعاليمي شبيه آموزش هاي كوماندويي دوران ما بهره مند مي شدند ، در ابتداي ورود به اين مقام عقيم مي شدند. فدايي، داعي، داعي بزرگ ، حجت و امام به ترتيب مقام هاي مذهبي وسياسي اسماعيليه را تشكيل مي دادند. فدائياني كه مي خواستند به مقام فدائي مطلق برسند بايد توسط يكي از داعيان بزرگ به يكي از قلاع ويژه فدائيان مطلق - قلعه طبس، قلعه قره ميسين يا... - معرفي مي شدند. داوطلبان به محض ورود به يكي از قلاع ويژه  با يك دايلماي بزرگ مواجه مي شدند: آنها ( كه همه مرد بودند) بايد بين عقيم شدن يا كشته شدن يكي را انتخاب مي كردند. انتخاب اختگي به معني سرسپردگي كامل به سيستم اهل باطن  ارزيابي مي شد، اما عقيم سازان هدف مهمتري را پيگيري مي كردند و آن رها سازي فداييان مطلق از هوي و هوس جنسي به منظور تمركزبر ماموريت ها و وفاداري مطلق به اهداف و سيستم اسماعيليه بود. مجاهدين خلق نيز به نظر مي رسد در چنين چارچوبي مي انديشيدند و رفتار مي كردند و از اين كار با عبارت " فله افتخار " نام مي بردند.    

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 6:17 PM  توسط مجید اعزازی  | 

در   عشق  سلیمانی  من  همدم  مرغانم                   هم  عشق  پری  دارم  هم  مرد  پری خوانم

هرکس که پر ی خوتر در شیشه کنم  زودتر                   برخوانم      افسونش      حراقه       بجنبانم

زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم                   هم ناطق و خاموشم هم   لوح     خموشانم

فریاد  که آن  مریم  رنگی  دگر است این دم                  فریاد  کز  این    حالت       فریاد      نمی دانم

زان  رنگ چه بی رنگم  زان  طره  چو  آونگم                 زان  شمع  چو   پروانه    یا رب   چه  پریشانم

گفتم که   مها   جانی   امروز     دگر سانی                  گفتا  که  بر   او   منگر    از    دیده     انسانم

ای خواجه   اگر   مردی  تشویش چه آوردی                  کز    آتش    حرص   تو   پردود       شود جانم

یا  عاشق   شیدا   شو  یا از  بر  ما وا شو                   در   پرده   میا  با   خود   تا    پرده     نگردانم

هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم                 هم  چاکر  و  هم  میرم  هم   اینم  و  هم آنم

هم  شمس   شکرریزم  هم  خطه   تبریزم                  هم  ساقی و هم مستم   هم شهره و پنهانم

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 10:25 AM  توسط مجید اعزازی 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد

آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

حزین لاهیجی

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 9:4 AM  توسط مجید اعزازی  | 

Shall I compare thee to a summer's day?

   Thou art more lovely and more temperate:

Rough winds do shake the darling buds of May,

   And summer's lease hath all too short a date:

Sometime too hot the eye of heaven shines,

   And often is his gold complexion dimm'd;

And every fair from fair sometime declines,

   By chance, or nature's changing course, untrimm'd;

But thy eternal summer shall not fade,

   Nor lose possession of that fair thou owest;

Nor shall Death brag thou wander'st in his shade,

   When in eternal lines to time thou growest;

So long as men can breathe, or eyes can see,

   So long lives this, and this gives life to thee.

"Shakespeare Sonnet 18"

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 11:5 PM  توسط مجید اعزازی  |