هر گاه نام " آغا محمد خان قاجار" را می شنوم یا می خوانم، بی درنگ " تسلط به زبان فرانسه" و "خواندن آثار مونتسکیو به این زبان( اصلی)" در ذهنم تداعی می شود. آغا محمد خان برای من یک خواجه ی نحیف و بیمار نیست. من او را انسانی دانشمند و آگاه و در عین حال کسی می دانم که در شروع نوجوانی ( در سن 8 یا 10 سالگی ) به جرم "هوسی" یا به عبارتی بهتر، "شیطنتی کودکانه" به دست جلاد عادلشاه افشار در شهر مشهد اخته می شود. ناگفته پیداست که اختگی روح و روان او را به شدت آزرده می کند و گفت و گو در این باره ضرورتی ندارد، چرا که روانکاوانی همچون فروید و پیروان او ، حالات روانی شخصی مانند سر سلسله ی قاجار را برای ما در قالب اساطیر یونانی تصویر و تشریح کرده اند. اما نکته ای که به سهو یا به عمد (که احتمال دومی بیشتر است) در روایت ها ی گزارش شده از زندگی آغا محمد خان به پس ِ ناخودآگاه جمعی تمامی مخاطبان این گزارش های تاریخی سپرده شده است، سایر جنبه های برجسته این شخصیت است. همواره روایت های رسمی دوران ما از شاهان و سلاطین به گونه ای است که گویی تمامی آنها، یکسر، شکم باره، خون آشام و مست و لایعقل بوده اند؛ کسی این وسط نیست بپرسد که اگر فلان پادشاه به اندازه سر سوزن ذوقی و شعوری نداشت ، چگونه توانست به سلطنت برسد؟ آن هم شخصی مانند آغا محمد خان که بنیانگذار یک سلسله شد. کسی نیست بگوید که در کدام دوره ی تاریخی حرمسراهای شاهان ایرانی از خواجگان خالی نبوده است؟ و چرا ازاین همه خواجه که در طول تاریخ از حقوق انسانی خود محروم ( اخته ) شده اند، هیچ کدام جز آغا محمد خان ، به انتقام اختگی خود ، سلسله ای را پایه گذاری نکردند؟ نمایش"شکار روباه" به کارگردانی استاد علی رفیعی با تمام نقاط قوت و نکات برجسته اش و از جمله دیالوگ های زیبایش، متاسفانه در چنبره ی روایت های رسمی از زندگی این شاه قجری گرفتار آمده است و بر اختگی جسمی آغا محمد خان انگشت گذاشته و اختگی فکری همسالان و هم نسلان او را به فراموشی سپرده است. هدف این نوشته، تطهیر ِ جنایات این شاه قجری نیست، چرا که دیکتاتوری و سفاک بودن در هر دوره تاریخی از انسانیت به دور و مضموم است. هدف تنها تاکید بر این مساله است که گفتمان ، تمام آنچه گفته می شود ، نیست؛ بلکه آنچه ناگفته باقی می ماند نیز جزیی از گفتمان است. از این رو، برای من روایتی ارجحیت دارد که همه جانبه تر و واقعی تر باشد. آغا محمد خان تنها پادشاه جنایات کار ایران نیست، آنچنان که تنها خواجه تاریخ ایران نبود. او ملغمه ای از نفرت و انتقام به انضمام ِ نظم و نسقی آمیخته به علم و مذهب بود. آغا محمد خان به شیوه ای که در این نمایش هم تاکید می شود ، به دلیل اختگی دارای صورتی بی ریش و پرچین و چروک بود ( مانند فدائیان مطلق خداوند الموت – خواجگان خود خواسته – در زمان حاکمیت اسماعیلیه در ایران) ، اما بر خلاف روایت این نمایش ،هیچ گاه به لحاظ بدنی انسانی ضعیف نبوده است. آغا محمد خان به قدری ورزیده بود که بلافاصله پس از مرگ کریم خان زند ، به فاصله سه روز از شیراز به سمنان یکسر تاخت. او برای خوردن، آشامیدن و حتی نماز خواندن از اسب خود پایین نیامد، مگر این که اسبش تلف می شد و او اسب دیگری را به خدمت می گرفت. در تاریخ آمده است که او تا سمنان، سه اسب را به هلاکت رسانده بوده است. از همین جا است که روایت ناقص و ناقض ِ این نمایش هویدا می شود.چرا که برخلاف عنوان و محتوای این نمایش که آغا محمد خان را " شکارچی روباه " معرفی می کند، در این نمایش ، وی شاهی بسیار ضعیف الجثه بازنمایی شده است و معلوم نیست که او با چنین سستی و رخوتی، چگونه بر ترک اسب به شکار می رفته است؟
از همه این ها گذشته، باید بگویم که نمایش رفیعی در خور توجه و دیدنی است.دیالوگ های نزدیک به دوران ما و مشابه تحولات سیاسی کنونی یکی ازنقاط قوت این نمایش است. نمایش "شکار روباه " را امشب در تالار وحدت به تماشا نشستم. با تشکر از امید.
