تبليغاتX
وحشت مرگ

وحشت مرگ

نجوا های روزانه ی یک روزنامه نگار

ما ز یاران چشم یاری داشتیم       خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی برگی دهد       حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود       ور نه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت       ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز       ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد       جانب حرمت فرونگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا       ما محصل بر کسی نگماشتیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 5:35 PM  توسط مجید اعزازی  |