تبليغاتX
وحشت مرگ

وحشت مرگ

نجوا های روزانه ی یک روزنامه نگار

پرنده گفت:" چه بویی، چه آفتابی،آه

بهارآمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت"

 

پرنده ازلب لیوان

پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

 

پرنده،آه، فقط یک پرنده بود 

فروغ فرخزاد     

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 3:34 PM  توسط مجید اعزازی  |