تبليغاتX
وحشت مرگ - ماجرای کوله

وحشت مرگ

نجوا های روزانه ی یک روزنامه نگار

همیشه از این که با کوله پشتی این ور و اون ور برم، واهمه داشتم.اما انگار گریزی نیست. از امروز من هم رسمن ( از این که تنوین انتهای برخی از کلمه ها رو هم این جوری بنویسم،بدم می آمد) به جماعت "کوله به پشتان" پیوستم. روزنامه با یک هویج آبدار یک میلیون تومنی ( وام ) از سویی و از سوی دیگر یک چماق تقریبن  ضخیم ( داشتن لپ تاپ و مهارت  استفاده از کامپیوتر به عنوان شروط استخدام ) داره تلاش می کنه که به "اتوماسیون شده ها" بپیوندد و به قولی "پیپرلِِِس" بشود. البته این موضوع تا حالا لباس واقعیت به تن نکرده. نه وامی پرداخت شده و نه کسی اخراج. اما من که یک لپ تاپ تقریبن سنگین دارم و یادگار دوران جوانی است، اشتیاقی برای خرید یه جدیدشو ندارم. چون همین لپ تاپ چهارساله به امکاناتی مجهز شده که نمی توان از آن چشم پوشی کرد، ضمن این که میشه یه کم مشهدی بازی درآورد و این یه میلیونو در یه راه خیر! خرج کرد. به همین دلیل، مجبور شدم برای جلوگیری از پیامدها ی دردناک ِ سنگین وزنی این لپ تاپ و البته در زمانی زودتر از موعد مقرر به صورت داوطلبانه ( یه چیزی تو مایه های تعلیق داوطلبانه غنی سازی اورانیوم) یه کوله پشتی بخرم و هر چه زودتر به این "واهمه" پایان دهم. البته اگر چه تا پیش از این کوله به دوش نبودم ، اما همه " کوله به پشتان" را دوست داشتم ( هنوز هم دوست دارم) و برای لحظه هایی که کوله به پشت در طبیعت بودم، می مردم ومی میرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 3:52 PM  توسط مجید اعزازی  |